تبلیغات
عشق بی نهایت - ♥ رود و دریا ( رجعت)
عشق بی نهایت
♥عشق؛... بینهایت را بی نهایت خواستن است♥
عشق بینهایت سقوط زمان امروز و فردا
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : نیکی ♥
نویسندگان

رابطۀ میان رود و دریــا، رابطۀ میان انسان و خـدا، تجسم فلسفی و در عین حال، طبیعی شان است.

رود که در یخچال های ابدی رکود، جمود، مادیت و عدم به سر می برد، در زیر نوازش های آفتاب  (آفتاب، خدا آگاهی است یعنی: روشنایی و عشق، یعنی: حرارت، گرمی)  ذوب می شود، در خویش می گدازد و جمود سیلان می یابد و به فطرت خویش از دوردستها به سوی دریــا شتاب می گیرد و خشم و خروش و پیچ و خم ها و کف و هیجان، همه، در مسیر خویش زاییدۀ تنهایی است از شوق وصال.

این است که، هنگامی که در آستانۀ ورود به دریـا و در پیشگاه دریـا قرار می گیرد:

 « یا ایتها النفس المطمئنه ارجعی الی ربک راضیة مرضیة » ... آرام، فروتن و با آرامش و اطمینان، همچون نیایشگری که از قیام به قعود و سجود، دست ها را در دو سو پهن می گسترد و پیشانی بر خاک می نهد، در برابر دریا خود را به فروتنی و تسلیم و نیاز می گستراند؛

 با این همه، دریا نیز از ساحل ابدی خویش چند گامی به سوی او بیرون می آید و او را در آغوش می گیرد و با خود به قعر اقیانوس، به قلب دریا، به متن وجود...، به عشق می برد و... رجـــعــــت!  آری: « انا لله و انا الیه راجعون ».

این رود، نباید فراموش شود که خود نیز از دریا برخاسته بوده است، زیرا از آتش خورشید، قلب دریا، به گونۀ بخاری برخاست، و در بازی تندبادهای پریشان، آسمان دریا را رها کرد و به دور دستهای غریب کوهستان ها رفته، و در آن جا، در سردی و جمود و بی کسی، همچون یخچال های بزرگ، به زندگی قبرستانی خویش آرام گرفته؛ گویی مرده.

و باز به آتش همان عشق، همان پنجۀ آفتابی که او را از دریا به در کشید و بیرون برد، ذوب می شود، به راه می افتد و به سوی دریا باز می آید:

 

کز نیستان تا مرا ببریده اند                      از نفیرم مرد و زن نالیده اند

هر کسی کو دور ماند از اصل خویش            باز جوید روزگار وصل خویش

 

 

آه که چه زیبا است مصب رودهای بزرگ!

 این میعادگاه عزیز دو «خویشاوند»، آنجا که رودی غضبناک و کف بر لب و طغیانی که از حصارهای سنگی و عبوس خویش در سینه کوهستانی ساکت و همیشه زمستان و دور سرازیر می‌شود، و همچون پلنگی تیرخورده، خشمگین می‌غرد و می‌جوشد و می‌زند و می‌نالد و پا بر سر سنگ می‌کوبد و سر به صخره‌ها می‌زند و چون زنجیر، حلقه حلقه در هم می‌شود و فریاد می‌کشد و می‌برد و می‌شکند و می‌روبد و تا بدینجا می‌رسد.

 تا می‌بیند که دریای بزرگ و عمیق و پاک، سراپا آغوش شده است و باز، و بر سر راهش آرام و گسترده و چشم به‌راه و نیازمند و مهربان می‌آید و در زیر نقاب وقار دریایی خویش، با التهاب و دشواری به سوی او دامن می‌کشد، خاموش می‌شود، آرام می‌شود، طغیان‌هایش را یک‌باره فرو می‌خورد.

کف‌های خشم و خار و خاشاک‌های بسیاری را که بر چهره داشت، کنار می‌زند و با چهره‌ای که لبخند توفیق و آرامش رسیدن به سر منزلِ دوست، آنرا باز و روشن کرده است، ساکت و خشنود و مهربان پیش می‌آید و، به‌خاطر دریا، به‌خاطر آنکه دریا آزرده نشود، به‌خاطر آنکه ناگهان از بلندی، با فشار و خشونت و تندی، خود را بر سینه دریا نریزد و چهره مهربان و سینه مشتاق این دریای پیری که شب‌ها و روزهای عمر را، بر سر راهش آغوش گشوده است، چین نخورد، آسیب نبیند، رود از تنگنای بستر خویش ـ که او را در خود می‌فشرد ـ بیرون می‌آید و در سطح بازتری که، هرچه به دریا نزدیکتر می‌شود، پهن‌تر می‌گردد، خود را می‌گستراند و آهسته و آرام و ساکت و سرشار از مهربانی لطیف و لبریز از اطمینان، به سوی دریا پیش می‌آید...

 و دریا ـ که رودِ کف‌آلوده خشمگین عصیانی شتابنده را در آستانه خویش، چنین نرم و خاموش شده از تسلیم، می‌بیند ـ به پاس این همه مهر و از شوق این همه زیبایی، لب‌های پارسای خویش را، از لبه ساحل، به سوی وی پیش می‌آورد و بدینگونه این صحابی خوب و زیبا و عزیز خویش را پیشواز می‌کند و رود نیز ـ که اکنون درست در سطح دریا فرود آمده و در کنار دریا، دست‌ها را پهن بر زمین و سینه را نرم بر ساحل نهاده است ـ به رامی و خوبی و آرامی، چشم‌ها را از نشئه تسلیم فرو بسته و سر پیش آورده و پیشانی خویش را به لب‌های مهربان و منتظر دریا می‌سپارد و، در اینجا که اندکی از ساحل پیش‌تر است، دریا گمشده عزیزش را در کنار می‌کشد و او را، با دلی که از شادیِ باز یافتن فرزندی می‌لرزد، به سوی خود، به قلب عمیق و تنهای خود، باز می‌گرداند و سپس همه چیز آرام می‌گیرد و ثنویت پایان می‌یابد و وحدت وجود، در چشم خورشیدی که همواره در آرزوی آن بوده است که بر روی این زمین آرامش توحید را به چشم خویش ببیند، حقیقت می‌یابد و یقینی که پس از هر «حلول»، هر «نیل» و هر «یافتن» و هر «وصالی» پدید می‌آید، بر عرصه دریا پدیدار می‌گردد؛

 که رود خویشاوند راستین دریا است و پیش ازین، در قلب دریا، در ذات دریا خانه داشت و این خورشید جهنمی کویر بود که در سیمای فریبنده آفتاب خود را بر دریا عرضه کرد و رود را که تشنه بی‌تاب آفتاب است، از آغوش پدر، از بستر همسر، از قلب پیامبرش، بهشتش، از جان بدر کشید و به تندبادهای رهگذری که از دوردست‌های بیگانه‌ای می‌آمدند، سپرد و این کاروانیان بددلِ هرزه‌گرد عزیز یعقوب دریا را به سرزمین‌های غریب بردند و به کوه‌های سنگدل بیگانه فروختند و آنجا، در آن «سنگستان»، به صخره‌های سنگی عبوس بستند و در کفن سپید برفش پوشاندند و در دخمه‌های یخینِ سردش دفن کردند و بادهای برف‌آمیز را که در وزیدن‌های بیرحمانه‌شان، همچون دم شمشیر، پوست را بر چهره و اندام می‌برند، و حصارهای سنگی کوه‌ها را و برج‌های پرهول و استوار قله‌ها را بر او گماشتند تا گرمای مهربان آفتاب و پرتو امیدبخش شَمَس به خلوت سرد و منجمدش راه نیابند و پیام بهار، همره پیک‌هایش نوازشگر و خیال‌انگیز نسیم، بر او گذر نکند و همچون پرومته، دژخیمان غربت و تنهایی و فراموشی را همدمش ساختند و کرکس جگرخوار را هم‌خانه‌اش کردند.

در اینجا است که دیگر نه رود از شکست تسلیم نگران است و نه دریا از ضعف نیاز هراسان! چه، رود که زمستان سیاه را در کوهستانهای بی‌فریاد و بی‌رحم، سر به‌دامان سنگ، سنگ بیدرد و سنگین و سرد، گذرانده بود، و در تنهایی سرد و نومید خویش، در سکوت منجمد گشته بود و ـ جز بادهای وحشیِ وحشت که بیهوده و دیوانه‌وار می‌گذشتند و آرامش سپید او را برمی‌آشفتند ـ کسی را به خلوت پرهراس و یخ‌بسته او راه نبود و اکنون که در زیر نوازش‌های گرم و عزیز و آفتاب اسفندی، انجماد ساکت و سردش در هم شکسته و ذوب شده و خاموشی گنگش در سراشیبی کوهستان، آنجا که منزلگاه عزلتِ اندوهگین زمستانش بود، به زمزمه‌های دلکش رؤیاهای دریایی و خیال‌های آبی و آرزوهای سبز آینده زبان گشوده است و بی‌تابی‌ها و پیچ و تاب‌ها و خشم و فغان‌های راه درازش تا دریا پایان گرفته و اکنون در قلب دریا آرام یافته و با روح دریا درآمیخته و دریا شده است و دریای دریا شده است و «دریا را حس کرده است» و دریا او را «حس» کرده است، همچنان که حلاج خدا را حس کرد و سلمان محمد را و آن بیمار سوئدی یونگ را و یونگ بیمارش را و هیچکس علی را و علی هیچکس را...

آری، اکنون دیگر این رودِ «دراز آهنگ و پیچان و زمین‌کَن» ـ که قلب دریا را مالامال خویش کرده است ـ دیگر نه زمستان گذشته را و انجماد سرد و ساکتش را به یاد می‌آورد و از بیم بازگشت موهوم خویش به تنهایی خاموش کوهستان زمستان‌زده‌اش بیهوده هراسناک است و نه این ساکن بلندترین دامنه‌ها و قله‌ها و شکافته‌های کوهستان عظیم دوردست، از این که بر ساحل دریا به تسلیم پهن گسترد و طغیان‌ها و سرکشی‌های تند و مغرورش را در برابر دریا فروخورد و در آنگاه که دریایش را می‌بیند که، با چه دشواری و اشتیاق، از کناره سخت و تیره ساحل ـ این مرز جغرافیایی و طبیعی و دقیقی که دریا و خشکی را مشخص می‌کند و دریا را با خط دور و دراز و کج و معوجی محصور می‌سازد ـ گذر می‌کند و رود را که ساکت و آرام شده است و با گام‌های آهسته‌تر به‌سوی او پیش می‌آید، استقبال می‌نماید و به گفته شاندل لب‌هایش را برای بوسه زدن بر پیشانی عزیز از راه رسیده‌اش، پیش آورده است.

در این هنگام از تسلیم، تسلیمی که نرم‌ترین موج عصیانی آنرا آشفته نسازد؛ بیم ندارد، چه، رود شکوه شکست در دریا را می‌داند، رودی که از عمق کوهستان‌های دوردست و از فراز قله بلند زمستانی خویش ـ با نسیمی که از جانب دریا می‌وزید و پیام دریا را و امانت دریا را بر کوه‌ها و صخره‌ها و صحراها و در و دشت عرضه می‌کرد ـ بوی دریا را شنید و پیام دریا را ـ که کوهها برنگرفتند و صخره‌ها برنگرفتند و صحراها و دشت‌ها برنگرفتند ـ تنها او برگرفت، و ذوب شد و در آتش خورشید گداخته شد و در هوای دریا به شتاب از کوه سرازیر گشت و به‌سوی دریا خروشان و خشمگین و بی‌قرار و کف بر لب و «پای در زنجیر»، شتافت و تا از پیچ و خم کوهستان بدر آمد و از پس تپه‌ها و کمینگاه دره‌ها، قدم به دشت گذاشت و چشم به دشتِ باز و هموار گشود از راه دور که پیش از او از آنجا چشم‌های سیاه هیچ سنگی نمی‌توانست دید و ندیده بود و نمی‌دید، چشم‌های زلال رود دریا را دید و شتاب بیشتر کرد و التهاب بیشتر کرد و جوش و خروش بیشتر کرد و خشم و فریاد بیشتر کرد و پیشتر آمد و پیشتر آمد و ناگهان! دریا را شناخت و آنجا که چشم هیچ درختی و چشم هیچ کشتزاری و چشم هیچ خزنده‌ای و درنده‌ای و پرنده‌ای دریا را نشناخته بود، چشم‌های رود شناخت و درست شناخت و چه خوب شناخت و در میان هیاهوی غرش دریا، سکوت دریا را که هیچ گوشی نشنیده بود شنید و جز او که سکوت را می‌شنود؟ جز او که می‌دانست که دریا ـ که همواره می‌غرد ـ ساکت است و سکوتش اندوه‌بار و سنگین است؟

 و از خلال انبوه ماهی‌ها و کشتی‌ها و مرغان و شناگران و دزدان دریایی و قاچاقچیان و قایقرانان و غواصان صدف و مروارید و جویندگان نمک و صیادان ماهی و شاعران دریادوست و لجن‌خواران و سگان و خوکان آبی و دیگران و دیگران که دریا را از درون و برون در خود گرفته‌اند و بخود مشغول داشته‌اند، چشمان زلال او تنهایی دریا را شناخت و جز چشمان رود چه کسی می‌توانست دید و دیده بود و می‌دید که دریا تنها است؟ جز او که دریا را تنها می‌بیند؟ جز او که تنهایی دریا را می‌تواند دید؟ و او دید و او چه خوب دید و درست دید! و در زیر تواضع شگفت دریا، که با همه عمق و پهناوری و بزرگی، خود را چنان افکنده است و از غایت فروتنی چنان است که خود را از هر درختی و هر تکه سنگی و بوته خاری و هر جانوری و هر پشته خاکی سر به زیرتر و فروتر می‌گیرد و چنان است که سطح دریا را در مقیاس بلندی‌ها «صفر» می‌شمارند و هر چیز و چیزکی را بدان می‌سنجند! دریایی که هر چیز و چیزک و هر کس و کَسَک را که در برابر خود می‌بیند خود را تا پایه آن یا زیرانگشتان پای او پایین می‌کشد و در برابر هر ارتفاعی ـ ولو ارتفاع قامت یک «خارخسک» یا «خرِ خدا» باشد ـ باز خود را «صفر» می‌گیرد، نگاه آبی رود، غرور بی‌اندازه‌اش را دید و چه خوب دید و درست دید و جز او «بلندی» دریا را که می‌توانست دید و که دیده بود و که می‌بیند؟

 و در میان انبوه قدرت‌ها و پیروزی‌ها و موفقیت‌های دریا ـ که چشم‌های خاک‌شناس و سنگ‌شناس را خیره می‌دارد و دریا را بی‌شکست و نیرومند و خوشبخت و سیرآب و بی‌نیاز و غنی می‌پندارند و سخت بر آنند که دریا نه با فرو افتادن مهیب‌ترین صخره‌ها می‌شکند و نه در زیر ضربه‌های برنده‌ترین شمشیرها بریده می‌گردد و نه با خشمناک‌ترین مشت ها از هم می‌گسلد و نه در زیر خروارها آتش مذاب و شعله‌ور مخوف‌ترین آتشفشان‌ها می‌سوزد و نه با مرگ میلیون‌ها ماهی و نهنگ و تمساح و مار و سگ و اسب آبی و میلیاردها جانوران کوچک و بزرگی که هر سال در درون او می‌زایند و می‌میرند بو می‌گیرد و نه با خروارها گل و لای‌های رنگارنگی که هر روز از عالم خارج، از همه سو بر او می‌ریزند و دامنش را مالامال آن می‌کنند اندکی می‌آلاید و رنگ عوض می‌کند و همواره، هر فصل و هر سال، سرشار از سلامت و عافیت و قدرت و پیروزی، می‌خندد و می‌غرد و موج می‌زند و خود سرچشمه حیات و خرمی است و کشتی‌های بزرگ را ازین سو بدان سو رهبری می‌کند و آسمان را و خورشید آسمان را با نَفَس خویش فرو می‌پوشد و چشمه سوزان خورشید جهنمی را در اخم تند و تیره خود فرو می‌گیرد و نه تنها در زمین می‌غرد که در آسمان نیز لبخندش صاعقه است و خشمش تندر و چترش آفتاب و نوازشش باران و بادها پیک اویند و خورشید از او برمی‌آید و در او فرو می‌رود و ماه چهره‌اش را می‌نوازد و ستاران در او شستشو می‌کنند و تشنگی زمین و آسمان را او سیراب می‌کند و...

و چشم‌های رود، از میان انبوه این موفقیت‌های چشمگیر، شکست او را پیدا کرد و دید و چه خوب دید و درست دید و جز او که می‌توانست شکست دریا را ببیند و جز او که شکست دریا را دیده است و می‌بیند؟؟ چه کسی؟؟





نوع مطلب : ♥ دکـتر عــلی شـریـعتی، مـتـن هـای عــاشـقی، 
برچسب ها : کویر، دکتر شریعتی، رابطه، رود، و، دریا، رجعت، رابطه انسان و خدا،
لینک های مرتبط :
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.




در زندگی مهم این نیست که به ایده آل زندگی تان برسید، بلکه مهم این است که در مسیر رسیدن به ایده آل زندگی تان "حرکت" کنید
نام و نام خانوادگی      
آدرس ایمیل      
کلیه حقوق این وبلاگ برای عشق بی نهایت محفوظ است
border=!-- Begin Mp3Player by Parstools.com ‍--68