تبلیغات
عشق بی نهایت - ♥ معنای ظلوم و جهول بودن انسان از زبان دکترشریعتی
عشق بی نهایت
♥عشق؛... بینهایت را بی نهایت خواستن است♥
عشق بینهایت سقوط زمان امروز و فردا
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : نیکی ♥
نویسندگان

"... إِنَّهُ كَانَ ظَلُومًا جَهُولًا "

خدا انسان را بهتر و درست تر از انسان می شناسد ، خدا که انسان را آفریده و او را مسجود فرشتگان کرد، چرا می گوید: "او بسیار ستمکار و بسیار نادان است"؟ چرا؟

چرا خدا، انسان را در همان حال که ملائک را به پای او می افکند. در همان حال که او را امانتدار خاص خویش می سازد، در همان حال که نامها را به وی می آموزد،

 در همان حال که او در مسابقه با فرشتگان برنده می شود و با افتخار بیرون می آید و خدا از شادی فریاد می زند دیدید که چرا باید شما در پای او به خاک می افتادید؟ دیدید که من می دانستم و شما نمی دانستید؟

و در همان حال که با افتخار و مباهات به انسان پرداخته و پروردۀ عزیز و بزرگ خویش می نگرد و نگاههای مهربان و موفق خویش را به سیمای این خویشاوند هم نژاد خود می دوزد از دل فریاد می کشد:

آفرین، آفرین بر خدا، بهترین، زیباترین، نیک ترین سازندگان، آفرینندگان!

 و در همین حال می گوید: آری، این انسان بسیار ستمکار و بسیار نادان است!!

 

.....>>ادامه مطلب را بخوانید:

 

 

 

انسان چه چیز را نمی شناسد؟ چه چیز را اصلاً نمی فهمد، هیچ هیچ هیچ نمی فهمد، جاهل جاهل جاهل است؟

انسان خود را هیچ نمی فهمد!

 

در آغاز خدا گنجی پنهانی بود و دوست می داشت که کسی او را بشناسد، گنجی مجهول بود و اکنون، خدا انسان را آفرید،

 او را به گونه ای آفرید، و هزاران راز بزرگ و عزیز در او نهاد تا انسان خدا شود و خویشاوند خدا شود و آشنای خدا شود و گنج پنهانی او را از درون ویرانۀ تنهایی و بی کسی و بیگانگی بیرون کشد.

 و انسان آفریده شد و رسالت خویش را آغاز کرد و انسان خدا شد و خدا مأنوس انسان شد...

 اما اکنون انسان خود گنج پنهانی شده است و او را نه زمین و نه آسمان و نه همۀ کائنات و موجوداتی که او را در میان گرفته اند و نه خانه اش، کاشانه اش، زندانش، زندانبانش، هیچ یک نمی شناسد و شگفت آنکه او خود نیز خود را نمی شناسد و نه تنها نسبت به خود جاهل بلکه جهول است، نه تنها به خود ظالم که خیلی ظلوم است!

آری، خیلی نفهم است، نمی فهمد که کیست؟

 بار امانت سنگینی را که خدا تنها بر دوش او نهاده است، حس می کند اما درست نمی شناسد، نمی فهمد که خویشاوند خدا است، نمی فهمد که روحش روح خدا است، نمی فهمد که اشرف همۀ آفرینش است، اشرف مخلوقات است، مسجود همۀ ملائک است، مأنوس خدا است، مخاطب اسرارآمیزترین سخنان خدا است، قلبش فرودگاه بلندترین و پوشیده ترین آیات خدا است، دلش سرچۀ خدا است، سراپردۀ خدا است، خانۀ خدا است، پناهگاه خدا است.

او نمی فهمد، نمی فهمد که خدا او را چگونه می یابد، چگونه احساس می کند، چگونه می نگرد، تصویر خویش را که در چشم خدا می بینید به شگفتی می آید، باور نمی کند، خدا را به گزافه گویی و گاه به اشتباه یا تعارف متهم می کند!

 او، نمی فهمد که گناه این اتهام چه اندازه سنگین است، اگر دریای رحمت خدا نبود، اگر صبر خدا نبود، اگر آمرزش خدا نبود، اگر خدا او را بیش از خود دوست نمی داشت امانت خویش را از دست او باز می گرفت و او را در میان دیگر موجودات طبیعت رها می کرد تا همچون درختان و سنگها و جانوران بر روی خاک زندگی کند، بچرد، بخزد، رشد کند، بخورد، بخوابد، بزرگ شود، پیر شود، بمیرد و خاک شود و خدا باز سر گنج پنهانی خویش را ببندد و به تنهایی بزرگ و ابدی خویش بازگردد.

 او نمی فهمد که خدا وی را خویشاوند خود، "شبیه خود" و انیس خود، و شناسای خود و همدم تنهایی مغرور و عظیم خود می خواند...

 و او، از زبان ارسطو خود را "حیوان ناطق" می نامد!

چه کسی می تواند تصور کند که خدا چه حالی دارد هنگامی که می بیند ارسطو، خردمندترین و نابغه ترین انسانی که خدا از او بیشتر از هر کسی انتظار دارد که سخن خدا را فهم کند و خود را و خدا را بشناسد و زیبایی هایی را که در انسان نهفته است دریابد می گوید من حیوان ناطقم!

 آیا این بدترین اتهام به خدا نیست که خویشاوند و همانند و همدم و مخاطب و آشنا و تنها صحابی و تنها یار هم نژاد و هم زبان و هم روح خدا را حیوان ناطق بخوانند؟!

انسان نفهم است، این را هم نمی فهمد که خدا، خدایی که هستی در برابرش اندک است، خدایی که در همۀ این عالم نمی گنجد، خدایی که غبار اندک نیازمندی هرگز به دامن پاکش ننشسته است، خدایی که خود را با هر چه در عالم هست بیگانه می یابد، خدایی که فرشتگان مقرب و پرستندۀ خویش را شایستۀ آنکه پا به درون اسرارآمیز او نهند نمی داند ... چنین خدایی به حیوان ناطق چه نیازی داشته است؟!

چقدر خدا را کوچک و کوچک و کوچک کرده ایم، چقدر نیاز او را حقیر و حقیر و حقیر و حقیر نموده ایم، چقدر او را در سطح حیوانات دو پا پایین آورده ایم که می گوییم وی از میان همۀ کائنات یک حیوان ناطق برگزید، یک حیوان ناطق را مسجود ملائک ساخت، غرور بزرگ و پولادینش و استغنای عظیم و بی مرزش و تنهایی پرشکوه و هولناکش و سکوت پرمعنی و عمیقش را در پای یک حیوان ناطق ریخت!

آیا انسان، همین مسجود ملائک، همین خویشاوند همانند خدا نفهم و بسیار نفهم نیست؟

آیا ستمکار و بسیار هم ستمکار نیست؟ به کی؟ به خودش، به خدایش...

 به خودش که آن همه زیبایی های خوب و خوب و خوب را با نگاه یک حیوان ناطق می نگرد،

به خدایش که او را در قبال این همه جلال و زیبایی و انس و خویشاوندی و شباهتی که در سیمای او می بیند به مبالغه، به شعر، افسانه سرایی و حتی (العیاذ بالله!) به اشتباه متهم می کند!

این ستم نیست که چشمهای خود را از چشمهای خدا درست بین تر بپنداری؟!

این ستم نیست که هر گاه آنچه را خدا می بیند و تو نمی بینی یا به گونه ای که خدا می بیندو تو نمی بینی، به جای آنکه خود را محکوم کنی، او را متهم سازی؟ خود را بر او برگزینی؟!

 





نوع مطلب : ♥ دکـتر عــلی شـریـعتی، 
برچسب ها : معنای، ظلوم، و، جهول بودن، انسان، از زبان، دکترشریعتی، إِنَّهُ، كَانَ، ظَلُومًا، جَهُولًا،
لینک های مرتبط :
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.




در زندگی مهم این نیست که به ایده آل زندگی تان برسید، بلکه مهم این است که در مسیر رسیدن به ایده آل زندگی تان "حرکت" کنید
نام و نام خانوادگی      
آدرس ایمیل      
کلیه حقوق این وبلاگ برای عشق بی نهایت محفوظ است
border=!-- Begin Mp3Player by Parstools.com ‍--68